The Bridges of Madison County

مخصوصا اونجاییکه همشیره مریل در مورد life of details ِش حرف میزنه و کلینت ایستوود در جواب می گه:
The old dreams were good dreams;
they didn’t work out, but glad I had them

مخصوصا اونجاییکه همشیره مریل در مورد life of details ِش حرف میزنه و کلینت ایستوود در جواب می گه:
The old dreams were good dreams;
they didn’t work out, but glad I had them
تقاضاهای زیادی برای سورپرایز کردن حسن در روز تولدش به دستمون رسیده بود، که بعد از مشورت با پزشکش مجبور به رد این تقاضاها شدیم. پزشک محترم اعتقاد دارن که هیجان برای خانمهای مسن مثل سم می مونه… بنابراین بدون هیچ گونه عملیات ژانگولر، امروز حسن بیست و هشت ساله شد.
محض یادآوری؛
ماه رمضان همچنان باقی ست
از به دست گرفتن بطریهای آب معدنی خودداری کنید
آقای موسوی! آنان که در برابر شما ایستاده اند، توانایی اداره نانوایی که بماند، توانایی نوشتن یک کیفرخواست را هم ندارند.
ایران خودرو و بانک توسعه صادرات در به تعویق انداختن طلبهای ۵ ماهه مون جدیتی مثال زدنی به خرج می دن. وام ها و قرض ها و نزول ها هم نتونستن کِشتی شرکت رو از گل دربیارن. فعلا نوبت فروش ماشین رسیده.
تو همه ی بی نظمی هامون با حسن یه قرار ثابت هم داشتیم. سه شنبه شب ها تو کافی شاپهای مختلف دنبال یه Coffee House می گشتیم که پاتوق مون بشه. اون وقت حس می کردیم که تهران هم شده شهرمون. ولی قرار سه شنبه ها تبدیل شد به دوشنبه آزادی، سه شنبه کریم خان، چهارشنبه توپ خونه، پنج شنبه انقلاب و جمعه نماز جمعه!
آخرین بار که رفتم کلاس سه تار، اولین باری بود که قناری ِ استاد! همزمان با نواختن ِ من خوند. رنگ ِ بیات ترک ِ معروفی رو می زدم. قبل از اینکه به فرود برسم شروع کرد به خوندن. و من در حالی که رو زمین نبودم گفتم: پس لذت موسیقی اینه.
از قرارای دوشنبه سه شنبه چهارشنبه که بر می گشتیم، می گفتم این دیگه آخریش بود، دیگه نمیریم. حسن می گفت میریم. می گفتم نفرتمون بیشتر میشه (همیشه آخر قرار موقع برگشتن با دندونایی که به هم میساییدیم گاردیا رو میدیدیم و گاردیا و گاردیا) می گفت همبستگیمون. می گفتم، آره! میبینی آدمای مسن رو؟ خانواده ها رو؟ همسایه ها رو؟ می گفت آره، دخترا رو بگو! زنده باد جنبش زنان …
حسن دیگه جنبش زنان رو ول کرده و این بار در باب مضرات سیگار بالای منبر رفته. نسیم و سالار هم پا منبری های خوبی ان البته.
ساعت یک شبه و داریم فیلم میبینیم. من خسته م. یه کوسن میزارم پایین و جلوی کاناپه دراز می کشم. سالار یه فیلم از وودی آلن آورده به اسم شالوده شکنی هری. هری داره واسه روانشناسش حرف میزنه و میگه که یه چیزی می خواد که باید باشه ولی نیست و این نبودن ِ خیلی احمقانه ست.
چشام بسته ست. فکر می کنم، سه شنبه ست و تو یکی از کافه دانشجویی های حاشیه ولیعصریم. پولمون رو گرفتیم و دیگه مجبور نیستم تا هشت و نه شرکت باشم. کلاس سه تارم رو هم رفتم. حسن هدفون تو گوششه و درسای منو گوش می کنه. استاد یه چهارپاره زده و خودشم خونده. قناریش هم با کرشمه ماهور من خونده. تو خیابون نه مردم در حال فراری هست، نه گاز اشک آوری، نه موتوریای گارد ویژه ای. یکی از روزنامه های ولو شده ی تو کتابخونه، تیتر زده: کابینه موسوی معرفی شد.
فیلم تموم شده. نسیم میره طرف میز و پاکت سیگار رو بر می داره. تنها سیگار پاکت رو میگیره طرف سالار و میگه: آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.
خلاصه ی خلاصه ای از روزانه های می ۶۸ رضا دانشور – رادیو زمانه
(که خوندنش مستحب موکده)
هر مملکتی لباس شخصهای خودش را دارد. یک روز پیراهنقهوهایهای هیتلر هستند؛ یک روز پیراهنسیاههای موسیلینی. اما اینها از آن شیک و پیکهاش هستند. هر چند پنجه بوکس و چاقو همه جا یکی است … دیروز هم یک خوابگاه دانشجویی را طرفهای نانتر آتش زدند.
این خاطرهها بود که با نسل ۶۸ شاخ به شاخ شد. من زمان جنگ به دنیا آمده بودم؛ ۱۹۴۵. جنگ ربطی به زندگی من نداشت. زندگی آن طوری که ما میخواستیم، اصلاً ربطی به زندگی والدینمان، پدربزرگها و مادربزرگهایمان نداشت و اصلاً ربطی به آنهایی که اخلاق مورد نظر خودشان را به جامعه تحمیل میکردند، نداشت.
چند ماه قبل از ماه می، سرمقالهی پرسروصدایی در لوموند درمیآید که اتفاقاً امروزه هم خیلی راجع به آن بحث میشود، بنام «فرانسه دارد از ملال میمیرد» و این ملال، بیشتر شامل نسل پر زاد و ولد بعد از جنگ است که به «baby boomer» معروفند.
دوراس میگوید: «روی دیوار مدرسه نوشتید: فرمانبرداری با وجدان شروع میشود»
نوجوان پاسخ میدهد: «و وجدان با نافرمانی!»
… طبقهی متوسط محکمی پا گرفت که معمولاً ستون فقرات همهی دموکراسیهای لیبرال هستند و بچههای این تولید و مصرفکنندگان … برای این نسلِ روز به روز افزایشیابنده، امکان یک زندگی بینابین، خودمدار و نسبتاً مستقل، فارغالبال و تأمینشده توسط والدین، به وجود آمد که آنها میتوانستند کتاب بخوانند، خواب ببینند، عشق بورزند، سرگرم بشوند و به دنیای بیرون از خودشان با چشمهای کنجکاو نگاه کنند.
اعتراض نسل بیبی بوم از خشونتهای دنیای بعد از جنگ سالهای ۵۰ ایدئولوژیهای خودش را کسب کرد و در می ۶۸ اوج گرفت و سالهای ۷۰ نتیجه داد که امروز ما چه از زاویه مثبت به آن نگاه کنیم و چه منفی، دنباله و نتیجه و محصول آن سالها است.
همه این حوادث برای اولین بار در تاریخ جلوی چشم مردم دنیا اتفاق افتاد. تلویزیون حادثهها را برد توی خانهها. سر میز شام جلوی چشم خانوادهای که داشتند تکههای کیک دسرشان را تقسیم میکردند، مردی که رییس جمهور خوش تیپ و محبوبشان بود، گلوله خورد و مرد. تصویر و تلویزیون، بیخبری و دروغ را مشکل کرد و بینظری و بیتفاوتی را زشت.
برای اولین بار تلویزیون دولتی، برای اولین بار که تاکنون تحت سانسور چشمش را به روی حوادث بسته بود؛ تصویر خرابیها و انبوه سنگهای کنده شده از کف خیابان، مجروحین، پروفسور مونو، برنده جایزه نوبل را در حین حمل برانکاد و کمک به دانشجویان مجروح نشان میدهد.
همهی قدرتها سوءاستفاده میکنند، قدرت مطلق اما مطلقاً سوءاستفاده میکند.
از دیوارنوشتههای سوربون
مردهای قوی هیکل سراپا سیاهپوش، نیروهای ضدشورش با خرطومهای ماسک ضدگاز، سپرها و باطومهای بلند، وسط ابر غلیظ گاز و دود، بیاندکی ترحم، میزنند، میشکنند، خراب میکنند و جلو میروند، و هر کسی را که به دستشان میرسد، کتکزنان به هم دیگر پاس میدهند و با اردنگ و مشت و باتوم میرسانندشان به ماشینهای مخصوص زندانی، میبرندشان به پاسگاههای مربوطه تا آنجا، با کتک مفصلی از آنها پذیرایی بشود و بیندازنشان داخل سلولها.
طرفهای چهار- پنج صبح، جنگ به پشتبامها و داخل خانههایی که دسته دسته دختر و پسرها را پناه میدهند، کشیده شده و پلیس خسته، هارتر و بیلجامتر. دختر و پسر هم نمیشناسند. لباس دخترها را به تنشان پاره میکنند و بعدها، صحبت از تجاوزهایی هم هست. چیزی که شکست نظامی دانشجوها را فردا صبح تبدیل به پیروزی بیچون و چرا میکند، همین خشونتهاست.
حنای این سخنگوهای دولت هم که دانشجوها را عامل آمریکا معرفی میکنند، دیگر رنگی ندارد و جالب است که میبینیم از چهل سال تا حالا، از فرانسه دوگل تا جمهوری اسلامی، نقش امریکا، برای اینکه هر چیزی را به او نسبت بدهند و به پای او بیندازند؛ اصلاً تغییری نکرده است.
یک نفر از تو پیادهرو رو به تظاهرکنندهها داد میکشد: «رادیو گفته شما سه میلیون نفرید» … دختر جوانی شوریده حال از بغلدستیاش میپرسد: «ما یک لحظهی تاریخی را داریم زندگی میکنیم، درسته؟» … یاد روزی میافتم که دوستی نامهای از کردستان برایم فرستاده بود، حاوی این خبر که دارد در قلب انقلاب جهانی زندگی میکند. چون فکر میکرد ایران سال ۶۰، قلب انقلاب جهانی است، کردستان قلب انقلاب ایران است، سنندج قلب انقلاب کردستان است و کوچهی سیروس، جایی که او ساکن بود، قلب انقلاب سنندج است.
این دوست الان با قلب بیمار، در قلب مادرید، توی یک گلفروشی فکسنی، دارد پیر میشود و فکر میکند انقلاب ایران قلب تمام ناآرامیهای دنیای کنونی است و باعثاش، اشتباهات خودش است.
روی یکی پلاکاردهای دانشجویان نوشته: «همهی ما، لاتها هستیم!»، و روزی که ژرژ مارشی کمونیست در روزنامهی حزبش نوشت «کوهن بندیت، یهودی و آلمانی است»، دانشجوها یکصدا شعار داده بودند: «همهی ما آلمانی و یهودی هستیم».
آنها رفتار ما جوانها را دیکته میکنند، تصحیح میکنند. موزیک ما را، لباس پوشیدنمان را، معاشرتمان را. آنها حقانیت اخلاقیشان را از اخلاق مذهبی یا حزبی میگیرند و حقانیت عقلانیشان را از سنشان میگیرند و حقانیت سیاسیشان را از جنگی که کردهاند، که نه ما راه انداخته بودیم و نه از کم و کیفاش، جز از زبان و به روایت خود آنها، هیچ اطلاعی داریم. من به آیندهام بدبینام. منظورم یک بدبینی اخلاقی است و منظورم نداشتن دل و دماغ است. هیچ امیدی نداریم. در یک فضای اخلاقاً بسته زندانی هستیم. جاهطلبی جوانها محدود است به داشتن ماشین، آپارتمان راحت و اینجور چیزها. در مورد رقابتهای بیرحمانهی مالی و اقتصادی هم فکر میکنم، هیچ مقاومتی ممکن نباشد. این سیاهترین ناامیدیهاست. تو مجبوری برای تحقق جاهطلبیهای محدودت، همان ماشین و یخچال و خانه و اینها… تن به رقابتهای مالی و شغلیای بدهی که قوانین اخلاقی و قالبهای رفتاریاش از پیش تعیین شده است.
خب یک دایرهی بسته معنایش چه هست؟ غیربردگی؟ ما مصرفکنندهایم، مصرفکنندهی مواد و مصرفکنندهی اعتقاداتِ تحمیلی، آنهم مصرفکنندهی مجبور. خب گفتم، ناامیدی من اخلاقی است. ولی میبینیم که تهاش اقتصادی هم هست.
(از سخنرانی یک فارغالتحصیل جوان در سلسلهی سخنرانیهای امروز، آمفیتاتر سوربن)
اگر ما بودیم، چه کشتاری پیش میآمد. می ۶۸، فراموش نکنیم دارد یک دموکراسی اتفاق میافتد. آن هم
در یک فرانسهی پیشرفتهی صنعتی، در اوج شکوفایی اقتصادی. هر جای دیگر دنیا، به خصوص در مملکت ما، به هر صورتی که ماجرا خاتمه مییافت، غرق در خون بود.
اما در پاریس سال ۶۸ علیرغم «مرگ بر…»های بعضی گروههای چپِ رادیکال، هیچکس خون نمیخواست. این را گفتم که بدانیم هر نوع مقایسهای، بی درنظر گرفتن این مطلب، راه به خطا میبرد.
در گارِلیون، خیابان مجاور- بولوارِ دیدرو، و کوچههای اطراف، دانشجویان، کارمندهای جوان و سایر اعوان و انصارشان به دستههای کوچکی تقسیم شدهاند، هر گروه دورِ یک ترانزیستور. صدها ترانزیستور وجود دارد. اما خبرنگارها نمیتوانند مثل روزهای پیش، مستقیماً اخباررا روی آنتن بفرستند. مگر در گوشه و کنار، تلفنی پیدا کنند. پلیس به آنها رو دست زده است. شرکت مخابرات را واداشته، فرکانس را قطع کند. از رادیو فقط میتوانید بشنوید. خط یک طرفه شده و همین امر، یک ساعت بعد پراکندگی و آسیبپذیری دانشجویان را بیشتر میکند. دیگر ترانزیستورها نقشِ خط رابط بودن را از دست دادهاند.
نطق دیشب دوگل، مصیبتبار بود. صدایش با همه خستگی، محکم بود و کلمات نیرومند. همان کلمههای زیبا و فصاحت و بلاغت معروف دوگلی. اما ناگهان زمان طوری عوض شده بود که همهی منطق و فصاحت و روشنبینی این سیاستمدارِ همیشه تک خال، خالی، از مد افتاده، بیجا و مایوسکننده شد … بیست سال بعد همه مفسرها در تجزیه و تحلیل حرفهای دوگل به این نتیجه رسیدند که یکی از روشنبینانهترین سخنرانیهای او بوده و این موضوع مرا به یاد سخنرانیهای بختیار، آخرین نخست وزیر قبل از انقلاب در کشور خودمان انداخت که در شرایطی کمابیش مشابه، یک ملت دستخوش شورِ انقلابی، سخنان مردی را که از مردم فرصت میطلبید تا در آرامش و تعقل راه زندگی آینده جامعه را انتخاب کنند، نشنیدند و بیست سال بعد همانها که او را نوکر بیاختیار خوانده بودند، افسوسها خوردند. و امروزه پس از سی سال، دموکراسی و حکومت قانون، جدایی دین و دولت، آزادی احزاب و سندیکاها، آزادی اندیشه و بیان که محتوای حرفهایش بود، هنوز خواستهای بهدست نیامده جامعهی ما است.
دوستانِ دوگل؟ بسیاری او را رها کردهاند و با دستپاچگی فکر پیدا کردنِ جانشینی برای او هستند. دشمنانش؟ قادر به اتحاد نیستند. جنبش چپ؟ از جاه طلبیها رنج میبرد… و مردم ؟ سوالی را ،مکرراً، از خود میکنند که اگر ملتی در چنین شرایطی این سوال را از خودش نکند از چاله به چاه خواهد افتاد.
(واقعاً گاهی شعور مردم عادی راه به نبوغ میبرد) سوال اینست: «خب بعدچی؟… حالا این یکی رو انداختیم، جاش چی رو میخوایم بیاریم؟
جالبه که این نفرته باعث بوجود آمدن یه فانتزی ِ مشترک برای کشتن میشه
با تفاوتهای جزئی در نوع اسلحه البته
…
من جزو اون دسته م که تفنگ دوربین دار رو ترجیح می دن
” … در روزهای پاییزی ماه اکتبر که هیچ رویداد شومی هم شکل نمی گرفت، چنان از میزان بالای عشق مردم نسبت به خود مطمئن بود که در ساختمان بزرگ مادرش در وسط شهر، ننویی آویخت تا هر از چندگاهی به آنجا برود و استراحت کند. در آن روزها پس از برخاستن از خواب به مادرش می گفت: آه، بهترین چیزی که اختراع شده، ملت است!”
” ژنرال در برابر غرش زلزله مانند ابراز احساسات حاضران برای شاعر، خود را ناتوان و خوار احساس می کرد. اندیشید: مادرجان! استقبال باشکوه این است، نه آنکه همواره برای من ترتیب می دادند و مزخرف بود.”
” … پیرمرد با ضربه نهایی مرگ از پای درآمد. در هیاهوی مبهم آخرین برگریزان زندگی، به سوی واقعیتی به پرواز درآمد که گمنامی نام داشت که در قلمرو اقتدار او نبود. از وحشت به ردای بلند فرشته مرگ چنگ زده بود و میرفت. بیگانه با هیاهوی جمعیتی که خروشان و همچون سیلی بنیان کن به خیابانها ریخته بودند و با شنیدن خبر مسرت بخش مرگ او، ترانه های شاد می خواندند. بیگانه با ندای آزادی. بیگانه با فشفشه های مراسم جشن و بیگانه با آوای ناقوسهایی که به جهانیان مژده می دادند: دوره غیرقابل شمارش جاودانگیها به پایان رسید.”
پاییز پدرسالار
گابریل گارسیا مارکز
پس از بیان جمله حماسه آفرین “بسیاری از ملتهای جهان به دلیل پرتاب ماهواره امید شیرینی توزیع میکردند” توسط محمود احمدی نژاد، قسمتی از قراردادهای اقتصادی و سندهای همکاری دولت نهم با کشورهای جهان فاش شد. در یکی از این قراردادها شیرینی فروشان مجمع الجزایر قمر متعهد شده اند که پس از پرتاب هر ماهواره ایرانی به فضا، مبلغی معادل ۲۵% از فروششان را به عنوان پورسانت به ایران پرداخت کنند.
تو داستان اول Paris, je t’aime
آقای غمگین با خودش غر می زنه و میگه همه چیز قبلا اشغال شده
و دوربین یه خانم باردار رو نشون می ده