ناگهان کدامین گوساله – یک

مسعود دانشور

هوا خوبه، آسمون آبیه، زندگی زیباست و تو راه خونه م. از تیموری می اندازم تو شیخ فضل الله که حس می کنم حال ماشین خوب نیست. حالش خوب بود ها، سر پیچ مجبور شدم دنده عوض کنم. پامو که از رو کلاج برداشتم کف پام گفت که جعبه دنده میزون نیست. راضی نیست انگار. نه که خِرخِر کنه یا سر و صدا راه بندازه، نه، ولی مثل اینکه یه سوهان با صدا خفه کن افتاده توش و اعضا و جوارح ِ چرخدنده ها رو به فین ِفنا میده. تو سکوت هم اینکار رو می کنه. با خیال راحت. انگار که هیچ کی نمی فهمه. ولی من فهمیدم. فهمیدم و با اینکه رفته بودم تو یادگار و باز برگشته بودم اونور شیخ فضل الله، با اینکه هوا خوب بود، آسمون آبی بود، با اینکه ضبط می خوند که حال چشات خوبه، با همه ی اینا حس کردم یه سوهان تو قلبمه. یه سوهانِ خیلی ظریف مجهز به صدا خفه کن.

پ.ن: ناگهان کدامین گوساله بخش جدیدی است که به اتفاقات پیش پا افتاده و یا اصلا اتفاق نیفتاده ای می پردازد، که به شکل ناگهانی سبب گرفته گی شدید حال نگارنده می شوند. این بخش از وبلاگ در تمامی روزهای هفته (۷/۲۴) قابلیت به روز شدن را دارد.