دوره غیرقابل شمارش جاودانگی ها به پایان می رسد
مسعود دانشور
” … در روزهای پاییزی ماه اکتبر که هیچ رویداد شومی هم شکل نمی گرفت، چنان از میزان بالای عشق مردم نسبت به خود مطمئن بود که در ساختمان بزرگ مادرش در وسط شهر، ننویی آویخت تا هر از چندگاهی به آنجا برود و استراحت کند. در آن روزها پس از برخاستن از خواب به مادرش می گفت: آه، بهترین چیزی که اختراع شده، ملت است!”
” ژنرال در برابر غرش زلزله مانند ابراز احساسات حاضران برای شاعر، خود را ناتوان و خوار احساس می کرد. اندیشید: مادرجان! استقبال باشکوه این است، نه آنکه همواره برای من ترتیب می دادند و مزخرف بود.”
” … پیرمرد با ضربه نهایی مرگ از پای درآمد. در هیاهوی مبهم آخرین برگریزان زندگی، به سوی واقعیتی به پرواز درآمد که گمنامی نام داشت که در قلمرو اقتدار او نبود. از وحشت به ردای بلند فرشته مرگ چنگ زده بود و میرفت. بیگانه با هیاهوی جمعیتی که خروشان و همچون سیلی بنیان کن به خیابانها ریخته بودند و با شنیدن خبر مسرت بخش مرگ او، ترانه های شاد می خواندند. بیگانه با ندای آزادی. بیگانه با فشفشه های مراسم جشن و بیگانه با آوای ناقوسهایی که به جهانیان مژده می دادند: دوره غیرقابل شمارش جاودانگیها به پایان رسید.”
پاییز پدرسالار
گابریل گارسیا مارکز
روزهای تلخیست
ر میان ترانه های شاد،کسی فریاد زد:
برادر رفتگر…محمود رو وردار ببر