<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اسکیزو</title>
	<atom:link href="http://skizo.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://skizo.ir</link>
	<description>مبارزه امری مقدسه، اما دائمی نیست؛ اون چیزی که دائمیه زندگیست ... بیانیه سیزدهم</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2010 18:34:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>دیالوگهای گذری &#8211; ۱</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=162</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=162#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 18:34:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیالوگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=162</guid>
		<description><![CDATA[پارک پردیسان زن و مرد پنجاه شصت ساله در حال تند راه رفتن زن: سگش رو به ما ترجیح می ده مرد: غلطای اضافه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پارک پردیسان<br />
زن و مرد پنجاه شصت ساله در حال تند راه رفتن</p>
<p>زن: سگش رو به ما ترجیح می ده<br />
مرد: غلطای اضافه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=162</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قدرت جوان کننده معاملات ملکی</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=158</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=158#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 19:51:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[خانه ساحلی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوید سدریس]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری داستان]]></category>
		<category><![CDATA[یاسر مالی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=158</guid>
		<description><![CDATA[مادر توضیح داد: خوب ما یک جا را به طور خاص دیده ایم. همه چیزش را بررسی کرده ایم. پدر گفت: عالی است. یک زیبای واقعی، درست مثل مادرتان. مادر خندید و با حوله ای که دستش بود، به او ضربه ای زد. ما شاهد چیزی بودیم که بعدا فهمیدیم به آن میگویند قدرت جوان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مادر توضیح داد: خوب ما یک جا را به طور خاص دیده ایم. همه چیزش را بررسی کرده ایم. پدر گفت: عالی است. یک زیبای واقعی، درست مثل مادرتان. مادر خندید و با حوله ای که دستش بود، به او ضربه ای زد. ما شاهد چیزی بودیم که بعدا فهمیدیم به آن میگویند قدرت جوان کننده معاملات ملکی. خریدن ماشین دوم، ممکن است افراد را برای یک تا دو هفته به هم نزدیک کند اما فقط خانه دوم است که می تواند ازدواج افراد را تا نه ماه پس از این اتفاق، احیا کند.</p>
<p>خانه ساحلی ما<br />
دیوید سدریس<br />
ترجمه یاسر مالی<br />
همشهری داستان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=158</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>F.R.I.E.N.D.S</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=155</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=155#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 00:27:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[اسکیزو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=155</guid>
		<description><![CDATA[من آدم تکراری بینی نیستم. اما friends این وسط یک استثناست. اولین بار که فرندز رو پشت سر هم و کامل دیدم، تازه مشهد رو به مقصد پایتخت ترک کرده بودم. میرفتم خونه ی آزاده و نیسم و رزا و چهار نفری فرندز میدیدیم. میومدم خونه و با محمد فرزندز می دیدیم. توی شرکت تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من آدم تکراری بینی نیستم. اما <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Friends">friends</a> این وسط یک استثناست. اولین بار که فرندز رو پشت سر هم و کامل دیدم، تازه مشهد رو به مقصد پایتخت ترک کرده بودم. میرفتم خونه ی آزاده و نیسم و رزا و چهار نفری فرندز میدیدیم. میومدم خونه و با محمد فرزندز می دیدیم. توی شرکت تو وقت ناهار فرندز میدیدم. فرندز می دیدم در حالیکه دوستای یه عمر رو گذاشته بودم و اومده بودم اینجا. تا با آزاده بریم تو یه خونه یکی دو بار دیگه هم فرندز رو دیدم. بعد خواستیم که خونه مون بشه خونه ی مونیکا. پاتوق دوستامون باشه. حتی دنبال کافی هوس هم می گشتیم. مشکل اینجا بود که دوستای من نبودن. دوستای جان جان َم نبودن. من بودم و من. فیبی و ریچل داشتیم. ولی خبری از چندلر و جویی نبود (من اینجا راس هستم!). این شد که آستینا رو بالا زدیم و آدمایی که دور و بر و از قدیم و ندیم میشناختیم و دعوت می کردیم هی. هر هفته مهمونی. تست کردن آدمای قدیم و جدید. یه بار فیلم ببینیم. یه بار درینک بزنیم. یه بار بازی کنیم. یه بار فقط تفت بدیم. یه بار دنس. یه بار تفت و درینک. یه بار فیلم و تفت. یه بار. یه بار. یه بار.<br />
با همه ی تکراری دیدن های فرندز، هیچ وقت قسمت آخر فرندز رو برای بار دوم ندیدم. با این همه همیشه کابوس دوستان کلید به دستی رو داشتم که کلیداشون رو میزارن رو میز و برای آخرین بار به خونه مون یه نگاهی میندازن و میرن. این بود که تو مهمونیا و این ور اونور رفتنا، آدمایی که حرف از آیلتس و تافل میزدن رو کلید به دست می دیدم. کسایی که می خواستن ازدواج کنن، اونایی که یه برنامه ی پنج ساله برای آینده شون نداشتن، اونایی که رفتارشون، تنهایی با دونفره بودن زمین تا آسمون فرق داشت، خلاصه ملت همه کلید به دست دیده میشدن. و کلید به دست بودن آدما حتی حس اینکه بخوام باهاشون وارد دیالوگ بشم رو هم ازم میگرفت.<br />
الان دو سالی میشه که جدی جدی زورم رو زدم تا جویی و چندلر رو پیدا کنم. تا بشیم فرندز. اما نشد. فرند پیدا کرن زوری نیست. مساله اصن این نیست که ادما بالقوه کلید به دست میشن. مساله اینه که کسی پیدا نشده برای اینکه بشه بهش کلید رو داد. شاید زور داشته باشه که بعد دو سال اینو بفهمی. اما حالا میفهمم که همون چهار سال پیش این من بودم که کلید رو گذاشتم برای دوستان و از اون خونه ی بنفش اومدم بیرون. جویی و چندلرهای من اونجان و من فقط دلم خوشه که هر از چندگاهی میشه تو اتاقای زیرشیروونی دیده شون.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=155</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسکیزو دارد از ملال می میرد</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=152</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=152#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 23:36:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[اسکیزو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=152</guid>
		<description><![CDATA[فکر کنم چند ماه دیگه دنی سرخه ی درون دست به شورش بزنه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فکر کنم چند ماه دیگه دنی سرخه ی درون دست به شورش بزنه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=152</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بالای همین شهر</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=149</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=149#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 01:28:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطبوعات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=149</guid>
		<description><![CDATA[پسر اومدم خونه میبینم بابا و مامان همیجور دِپ نشستن. انگار که همه کس و کارشون مرده باشه. هر چی های بودم یهو از سرم پرید. اصن یه وضعی ها. فکر کن. ددی دِپ، مامی دِپ. خیره به روبرو. انگار داری اسلوموشن میبینی. یا مثلا یه تیکه از فیلمای پولانسکی. حتی می طلبید ک جریان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسر اومدم خونه میبینم بابا و مامان همیجور دِپ نشستن. انگار که همه کس و کارشون مرده باشه. هر چی های بودم یهو از سرم پرید. اصن یه وضعی ها. فکر کن. ددی دِپ، مامی دِپ. خیره به روبرو. انگار داری اسلوموشن میبینی. یا مثلا یه تیکه از فیلمای پولانسکی. حتی می طلبید ک جریان سیاه سفید باشه. چشاشون رو بگو. خالیه خالی. بی روح. گفتم شِت. حتما پدی مرده. گفتم پدی مرده؟ از ماشین در حال حرکت پیاده شده بره سیگار بخره؟ له شده؟ زیر لاستیک ماشینا ترکیده؟ اما انگار نه انگار. اصن انگار من وجود ندارم. تکون خوردن؟ منو نگا کردن؟ نه بابا. دریغ از یه پلک زدن. تو همون وضعیت اسطوره ای و غمگین و دِپ و خیره به روبرو موندن. به تلویزیون خالی. به دیوارا. همینطور خیره. گفتم نکنه خودم مردم. از ماشین در حال حرکت پیاده شدم برم سیگار بخرم. اون وقت له شدم. زیر لاستیک ماشینا ترکیدم. الانم روحم اینجاست. اونا صدام رو نمیشنون. پسر یخ کردم. گفتم حالا بیا اینو درست کن. داد زدم. همینطور هوار میکشیدم و دور خونه می چرخیدم. میگفتم خدایا آخه چرا؟ آخه چراااااا؟ آخه چرااااااااااااااااااااااااااا؟ همینطور داد میزدم که ددی یهو یه چیزی گفت تو مایه های shut up. انگاری به من میگفت. یعنی من نمرده بودم. یعنی زنده بودم. پسر یخ م پرید. اصن یه وضعی ها. گفتم پس چرا اینجوری وا رفتین. اگه من زنده م و پدی زنده ست پس چتونه؟ ورشکست شدین؟ چرا انقدر داغونین؟ ددی همینطور بی روح و خیره به روبرو، انگار که صداش از ته چاه بیاد گفت: درست نمیشه. گفتم چی درست نمیشه؟ پسر داشت گریه م می گرفت. ددی گفت: چند تا متخصص تا حالا اومدن. میگن درست نمیشه. پسر واقعا داشتم کم میاوردم. رفتم جلو و یقه ددی رو گرفتم و همینجوری که تکونش میدادم، داد زدم چی؟ چی درست نمیشه؟ ددی ساکت شد. گفتم الانه که بمیره. همینطوری فرو رفت تو مبل و گفت فارسی وان. درست نمیشه که نمیشه. حالا چه بلایی سر فریجیلیتو میاد؟ پسر منو میگی؟ اصن یه وضعی.    </p>
<p>بچه مشد، شماره چهلم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=149</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلیل ننوشتن</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=119</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=119#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Jun 2010 21:25:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[سایر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=119</guid>
		<description><![CDATA[جوانی گوارسکی خالق دُن کامیلو و پپونه؛ بعضی اوقات از دیدن آنچه که نوشته ام ناراحت میشوم، ولی زیاد عذاب نمی کشم، چون میتوانم صادقانه بگویم که نهایت تلاشم را کرده بودم که آنها را ننویسم، و بسیار سعی کرده بودم که کار را از امروز به فردا بیفکنم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جوانی گوارسکی خالق دُن کامیلو و پپونه؛</p>
<blockquote><p>بعضی اوقات از دیدن آنچه که نوشته ام ناراحت میشوم، ولی زیاد عذاب نمی کشم، چون میتوانم صادقانه بگویم که نهایت تلاشم را کرده بودم که آنها را ننویسم، و بسیار سعی کرده بودم که کار را از امروز به فردا بیفکنم.</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=119</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عید آمد و ما سبزیم</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=113</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=113#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 07:14:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[سایر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=113</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=113</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بچه مشد ۳۸</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=112</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=112#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Feb 2010 07:40:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[بچه مشد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[نعمت را گفتند احوال چون است؟ گفت اِی! گفتند این اِی که گفتی انتقاد بود؟ گفت نه، احوال بود. گفتند تو را به احوال انتقادی ست؟ گفت خیر. گفتند پس چرا شفاف احوال نمی گویی؟ گفت اِی بس شفاف بباشد. گفتندش شعری بگو. گفت:” ساقیا برخیز و در ده خوشه را … خاک بر سر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نعمت را گفتند احوال چون است؟ گفت اِی! گفتند این اِی که گفتی انتقاد بود؟ گفت نه، احوال بود. گفتند تو را به احوال انتقادی ست؟ گفت خیر. گفتند پس چرا شفاف احوال نمی گویی؟ گفت اِی بس شفاف بباشد. گفتندش شعری بگو. گفت:” ساقیا برخیز و در ده خوشه را … خاک بر سر کن غم امروزه را”. گفتندش تو را به خوشه بندی انتقادی است؟ گفت خیر! گفتندش در کدامین خوشه ای؟ گفت سه! گفتندش این سه همان پیامک نود بود؟ و تو را اعتراض است؟ گفت خیر شماره خوشه بود و چون من بیشمارند در خوشه سه. گفتندش تو را در باب بیشمار بودن ادعایی ست؟ گفت خیر و گفت خوشه سه ایها را عرض کردم. گفتندش بیخود عرض کردی. گفت بلی. گفتندش دولت را به ساقی تعبیر کردی از باب خوشه بندی؟ گفت خیر و گفت که شعر مشکلات اخلاقی داشته و آن را بهینه نمودم از جهت صیانت از اخلاق. گفتندش این صیانت که گفتی بیخود کردی. گفت بلی. گفتندش آن شعر اصل (اوریجینال) چه بود؟ گفت: “ساقیا برخیز و در ده جام را … خاک بر سر کن غم ایام را”. گفتندش این جام که گفتی کنایه از جام جم و کاهش مخاطب بود؟ گفت کدام کاهش و کنایه از آلات لهو و لعب بود. گفتندش پس اعتراف می کنی به استفاده از این آلات. گفت خیر که این شعر مرحوم حافظ است و مرا بر آن حرجی نیست. گفتندش این حافظ که می گویی نام مستعار است؟ گفت بلی. گفتند نام مستعار کدام پدرسوخته؟ گفت خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی، که در زمان فلان سلطان میزیسته. گفتند ارتباطش با انجمن پادشاهی چه باشد؟ گفت ندانم. پس پرسیدند غم ایام و امروزه از برای چیست؟ گفت زندگی شهری؟ گفتندش از غار نشینی که بهتر باشد. گفت بلی. گفتندش پس تشویش اذهان از برای چیست؟ گفت مشکلات شخصی ست و به دیگران حوالت نمی دهم. گفتندش خوب می کنی و آن مشکلات چیست؟ گفت عرض کردم شخصی ست. گفتند نیک باشد و ای نعمت البت که ما خودی هستیم و مشکل بازگو از برای حل و فصل. گفت در روحیاتم اختلال وارد گشته و مرا هوس کوه و دمن و سبزه و چمن باشد. گفتندش تو را به رنگی خاص اشارت است؟ گفت نه. گفتند پس این سبزه و چمن بیخود گفتی؟ گفت بلی و اگر جسارت نباشد، دریا خواهم. گفتندش از چه رو دریا و صحرا نه. گفت دریا را آرامش باشدی. گفتندش صحرا را نباشدی؟ گفت باشدی، ولیکن دریا را نفت باشدی. گفتند تو را به نفت اشارت از چه رو بود؟ سفره را نیز در میان خواهی کشید؟ گفت خیر و مرا منابع خدادای منظور بود. گفتندش خدادادی را با تو چه صنم؟ گفت هیچ. گفتندش مشکلات شخصی ات حل شد؟ گفت بلی. گفتندش نیک باشد. و نیک بود!<br />
حفظهم الله</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=112</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از درکی که نمی کنیم</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=103</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=103#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:44:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[اسکیزو]]></category>
		<category><![CDATA[بیانیه دوازدهم]]></category>
		<category><![CDATA[روز قدس]]></category>
		<category><![CDATA[میرحسین موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=103</guid>
		<description><![CDATA[من به شکلی عمیق، خراب ِ میرحسین موسوی هستم به شکلی عمیق، آرام، روی اعصاب ِ حسن و به کیش شخصیت آلوده منتها در این عمق ِ خرابی، پا فشاری و تمثیلهای میرحسین از جنگ و امام و فرمان ده ماده ای و غیره را درک نمی کردم حالا فکر می کنم، سالهای سال بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من به شکلی عمیق، خراب ِ میرحسین موسوی هستم<br />
به شکلی عمیق، آرام، روی اعصاب ِ حسن و به کیش شخصیت آلوده<br />
منتها در این عمق ِ خرابی، پا فشاری و تمثیلهای میرحسین<br />
از جنگ و امام و فرمان ده ماده ای و غیره را درک نمی کردم</p>
<p>حالا فکر می کنم، سالهای سال بعد<br />
یکی از همین جوانهایی که این روزها را گذرانده<br />
بنشیند و برای جوانهای آن سالهای سال بعد<br />
از موسوی و بیانیه شماره دوازده بگوید<br />
از راهپیمایی ۲۵ خرداد و ادب مرد به ز دولت اوست<br />
از روز قدس و (خدا را چه دیده اید) روز پیروزی</p>
<p>بعد، جوانهای آن سالهای سال بعد<br />
عجیب لوزر هستند اگر حس شدید و عمیق ِ<br />
این پافشاری و تمثیلهای سبز را درک نکنند<br />
همانطور که من لوزر هستم<br />
در درک نکردن حس ِ فرمان ده ماده ای و بسیج و الخ </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=103</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناگهان کدامین گوساله &#8211; یک</title>
		<link>http://skizo.ir/?p=99</link>
		<comments>http://skizo.ir/?p=99#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 05:24:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسعود دانشور</dc:creator>
				<category><![CDATA[اسکیزو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skizo.ir/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[هوا خوبه، آسمون آبیه، زندگی زیباست و تو راه خونه م. از تیموری می اندازم تو شیخ فضل الله که حس می کنم حال ماشین خوب نیست. حالش خوب بود ها، سر پیچ مجبور شدم دنده عوض کنم. پامو که از رو کلاج برداشتم کف پام گفت که جعبه دنده میزون نیست. راضی نیست انگار. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوا خوبه، آسمون آبیه، زندگی زیباست و تو راه خونه م. از تیموری می اندازم تو شیخ فضل الله که حس می کنم حال ماشین خوب نیست. حالش خوب بود ها، سر پیچ مجبور شدم دنده عوض کنم. پامو که از رو کلاج برداشتم کف پام گفت که جعبه دنده میزون نیست. راضی نیست انگار. نه که خِرخِر کنه یا سر و صدا راه بندازه، نه، ولی مثل اینکه یه سوهان با صدا خفه کن افتاده توش و اعضا و جوارح ِ چرخدنده ها رو به فین ِفنا میده. تو سکوت هم اینکار رو می کنه. با خیال راحت. انگار که هیچ کی نمی فهمه. ولی من فهمیدم. فهمیدم و با اینکه رفته بودم تو یادگار و باز برگشته بودم اونور شیخ فضل الله، با اینکه هوا خوب بود، آسمون آبی بود، با اینکه ضبط می خوند که حال چشات خوبه، با همه ی اینا حس کردم یه سوهان تو قلبمه. یه سوهانِ خیلی ظریف مجهز به صدا خفه کن.</p>
<p>پ.ن: ناگهان کدامین گوساله بخش جدیدی است که به اتفاقات پیش پا افتاده و یا اصلا اتفاق نیفتاده ای می پردازد، که به شکل ناگهانی سبب گرفته گی شدید حال نگارنده می شوند. این بخش از وبلاگ در تمامی روزهای هفته (۷/۲۴) قابلیت به روز شدن را دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://skizo.ir/?feed=rss2&amp;p=99</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
