اسکیزو

مبارزه امری مقدسه، اما دائمی نیست؛ اون چیزی که دائمیه زندگیست … بیانیه سیزدهم

دلیل ننوشتن

جوانی گوارسکی خالق دُن کامیلو و پپونه؛

بعضی اوقات از دیدن آنچه که نوشته ام ناراحت میشوم، ولی زیاد عذاب نمی کشم، چون میتوانم صادقانه بگویم که نهایت تلاشم را کرده بودم که آنها را ننویسم، و بسیار سعی کرده بودم که کار را از امروز به فردا بیفکنم.

عید آمد و ما سبزیم

بچه مشد ۳۸

نعمت را گفتند احوال چون است؟ گفت اِی! گفتند این اِی که گفتی انتقاد بود؟ گفت نه، احوال بود. گفتند تو را به احوال انتقادی ست؟ گفت خیر. گفتند پس چرا شفاف احوال نمی گویی؟ گفت اِی بس شفاف بباشد. گفتندش شعری بگو. گفت:” ساقیا برخیز و در ده خوشه را … خاک بر سر کن غم امروزه را”. گفتندش تو را به خوشه بندی انتقادی است؟ گفت خیر! گفتندش در کدامین خوشه ای؟ گفت سه! گفتندش این سه همان پیامک نود بود؟ و تو را اعتراض است؟ گفت خیر شماره خوشه بود و چون من بیشمارند در خوشه سه. گفتندش تو را در باب بیشمار بودن ادعایی ست؟ گفت خیر و گفت خوشه سه ایها را عرض کردم. گفتندش بیخود عرض کردی. گفت بلی. گفتندش دولت را به ساقی تعبیر کردی از باب خوشه بندی؟ گفت خیر و گفت که شعر مشکلات اخلاقی داشته و آن را بهینه نمودم از جهت صیانت از اخلاق. گفتندش این صیانت که گفتی بیخود کردی. گفت بلی. گفتندش آن شعر اصل (اوریجینال) چه بود؟ گفت: “ساقیا برخیز و در ده جام را … خاک بر سر کن غم ایام را”. گفتندش این جام که گفتی کنایه از جام جم و کاهش مخاطب بود؟ گفت کدام کاهش و کنایه از آلات لهو و لعب بود. گفتندش پس اعتراف می کنی به استفاده از این آلات. گفت خیر که این شعر مرحوم حافظ است و مرا بر آن حرجی نیست. گفتندش این حافظ که می گویی نام مستعار است؟ گفت بلی. گفتند نام مستعار کدام پدرسوخته؟ گفت خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی، که در زمان فلان سلطان میزیسته. گفتند ارتباطش با انجمن پادشاهی چه باشد؟ گفت ندانم. پس پرسیدند غم ایام و امروزه از برای چیست؟ گفت زندگی شهری؟ گفتندش از غار نشینی که بهتر باشد. گفت بلی. گفتندش پس تشویش اذهان از برای چیست؟ گفت مشکلات شخصی ست و به دیگران حوالت نمی دهم. گفتندش خوب می کنی و آن مشکلات چیست؟ گفت عرض کردم شخصی ست. گفتند نیک باشد و ای نعمت البت که ما خودی هستیم و مشکل بازگو از برای حل و فصل. گفت در روحیاتم اختلال وارد گشته و مرا هوس کوه و دمن و سبزه و چمن باشد. گفتندش تو را به رنگی خاص اشارت است؟ گفت نه. گفتند پس این سبزه و چمن بیخود گفتی؟ گفت بلی و اگر جسارت نباشد، دریا خواهم. گفتندش از چه رو دریا و صحرا نه. گفت دریا را آرامش باشدی. گفتندش صحرا را نباشدی؟ گفت باشدی، ولیکن دریا را نفت باشدی. گفتند تو را به نفت اشارت از چه رو بود؟ سفره را نیز در میان خواهی کشید؟ گفت خیر و مرا منابع خدادای منظور بود. گفتندش خدادادی را با تو چه صنم؟ گفت هیچ. گفتندش مشکلات شخصی ات حل شد؟ گفت بلی. گفتندش نیک باشد. و نیک بود!
حفظهم الله

از درکی که نمی کنیم

من به شکلی عمیق، خراب ِ میرحسین موسوی هستم
به شکلی عمیق، آرام، روی اعصاب ِ حسن و به کیش شخصیت آلوده
منتها در این عمق ِ خرابی، پا فشاری و تمثیلهای میرحسین
از جنگ و امام و فرمان ده ماده ای و غیره را درک نمی کردم

حالا فکر می کنم، سالهای سال بعد
یکی از همین جوانهایی که این روزها را گذرانده
بنشیند و برای جوانهای آن سالهای سال بعد
از موسوی و بیانیه شماره دوازده بگوید
از راهپیمایی ۲۵ خرداد و ادب مرد به ز دولت اوست
از روز قدس و (خدا را چه دیده اید) روز پیروزی

بعد، جوانهای آن سالهای سال بعد
عجیب لوزر هستند اگر حس شدید و عمیق ِ
این پافشاری و تمثیلهای سبز را درک نکنند
همانطور که من لوزر هستم
در درک نکردن حس ِ فرمان ده ماده ای و بسیج و الخ

ناگهان کدامین گوساله – یک

هوا خوبه، آسمون آبیه، زندگی زیباست و تو راه خونه م. از تیموری می اندازم تو شیخ فضل الله که حس می کنم حال ماشین خوب نیست. حالش خوب بود ها، سر پیچ مجبور شدم دنده عوض کنم. پامو که از رو کلاج برداشتم کف پام گفت که جعبه دنده میزون نیست. راضی نیست انگار. نه که خِرخِر کنه یا سر و صدا راه بندازه، نه، ولی مثل اینکه یه سوهان با صدا خفه کن افتاده توش و اعضا و جوارح ِ چرخدنده ها رو به فین ِفنا میده. تو سکوت هم اینکار رو می کنه. با خیال راحت. انگار که هیچ کی نمی فهمه. ولی من فهمیدم. فهمیدم و با اینکه رفته بودم تو یادگار و باز برگشته بودم اونور شیخ فضل الله، با اینکه هوا خوب بود، آسمون آبی بود، با اینکه ضبط می خوند که حال چشات خوبه، با همه ی اینا حس کردم یه سوهان تو قلبمه. یه سوهانِ خیلی ظریف مجهز به صدا خفه کن.

پ.ن: ناگهان کدامین گوساله بخش جدیدی است که به اتفاقات پیش پا افتاده و یا اصلا اتفاق نیفتاده ای می پردازد، که به شکل ناگهانی سبب گرفته گی شدید حال نگارنده می شوند. این بخش از وبلاگ در تمامی روزهای هفته (۷/۲۴) قابلیت به روز شدن را دارد.

The Bridges of Madison County


مخصوصا اونجاییکه همشیره مریل در مورد life of details ِش حرف میزنه و کلینت ایستوود در جواب می گه:
The old dreams were good dreams;
they didn’t work out, but glad I had them

حسن یک حسن دو حسن سه …

تقاضاهای زیادی برای سورپرایز کردن حسن در روز تولدش به دستمون رسیده بود، که بعد از مشورت با پزشکش مجبور به رد این تقاضاها شدیم. پزشک محترم اعتقاد دارن که هیجان برای خانمهای مسن مثل سم می مونه… بنابراین بدون هیچ گونه عملیات ژانگولر، امروز حسن بیست و هشت ساله شد.

روز قدس

محض یادآوری؛
ماه رمضان همچنان باقی ست
از به دست گرفتن بطریهای آب معدنی خودداری کنید

اتحادیه صنف نانوایان کشور

آقای موسوی! آنان که در برابر شما ایستاده اند، توانایی اداره نانوایی که بماند، توانایی نوشتن یک کیفرخواست را هم ندارند.

آخرین جرعه ی این جام تهی

ایران خودرو و بانک توسعه صادرات در به تعویق انداختن طلبهای ۵ ماهه مون جدیتی مثال زدنی به خرج می دن. وام ها و قرض ها و نزول ها هم نتونستن کِشتی شرکت رو از گل دربیارن. فعلا نوبت فروش ماشین رسیده.

تو همه ی بی نظمی هامون با حسن یه قرار ثابت هم داشتیم. سه شنبه شب ها تو کافی شاپهای مختلف دنبال یه Coffee House می گشتیم که پاتوق مون بشه. اون وقت حس می کردیم که تهران هم شده شهرمون. ولی قرار سه شنبه ها تبدیل شد به دوشنبه آزادی، سه شنبه کریم خان، چهارشنبه توپ خونه، پنج شنبه انقلاب و جمعه نماز جمعه!

آخرین بار که رفتم کلاس سه تار، اولین باری بود که قناری ِ استاد! همزمان با نواختن ِ من خوند. رنگ ِ بیات ترک ِ معروفی رو می زدم. قبل از اینکه به فرود برسم شروع کرد به خوندن. و من در حالی که رو زمین نبودم گفتم: پس لذت موسیقی اینه.

از قرارای دوشنبه سه شنبه چهارشنبه که بر می گشتیم، می گفتم این دیگه آخریش بود، دیگه نمیریم. حسن می گفت میریم. می گفتم نفرتمون بیشتر میشه (همیشه آخر قرار موقع برگشتن با دندونایی که به هم میساییدیم گاردیا رو میدیدیم و گاردیا و گاردیا) می گفت همبستگیمون. می گفتم، آره! میبینی آدمای مسن رو؟ خانواده ها رو؟ همسایه ها رو؟ می گفت آره، دخترا رو بگو! زنده باد جنبش زنان …

حسن دیگه جنبش زنان رو ول کرده و این بار در باب مضرات سیگار بالای منبر رفته. نسیم و سالار هم پا منبری های خوبی ان البته.

ساعت یک شبه و داریم فیلم میبینیم. من خسته م. یه کوسن میزارم پایین و جلوی کاناپه دراز می کشم. سالار یه فیلم از وودی آلن آورده به اسم شالوده شکنی هری. هری داره واسه روانشناسش حرف میزنه و میگه که یه چیزی می خواد که باید باشه ولی نیست و این نبودن ِ خیلی احمقانه ست.

چشام بسته ست. فکر می کنم، سه شنبه ست و تو یکی از کافه دانشجویی های حاشیه ولیعصریم. پولمون رو گرفتیم و دیگه مجبور نیستم تا هشت و نه شرکت باشم. کلاس سه تارم رو هم رفتم. حسن هدفون تو گوششه و درسای منو گوش می کنه. استاد یه چهارپاره زده و خودشم خونده. قناریش هم با کرشمه ماهور من خونده. تو خیابون نه مردم در حال فراری هست، نه گاز اشک آوری، نه موتوریای گارد ویژه ای. یکی از روزنامه های ولو شده ی تو کتابخونه، تیتر زده: کابینه موسوی معرفی شد.

فیلم تموم شده. نسیم میره طرف میز و پاکت سیگار رو بر می داره. تنها سیگار پاکت رو میگیره طرف سالار و میگه: آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.